خرید بک لینک
من به چشم هزار هزار نفر خیره ماندم، از هر رنگ، از هر تیر و طایفهای، زن و مرد، دختر و پسر همه را در ترمینال و متروی بد بوی تهران که به سردخانه بهشت زهرا میماند خسته و له، عاجز و کلافه دیدم. لوچ و کور هم دیدم. و چشم تو را. نه در انتها، بلکه پیش از بیداریم در خواب دیدم. سفیدی'>سفیدی چشمانت دیگر انعکاس آسمان آبی را نداشت. همچون هوای تهران، سفیدی سفید چشمانت تیره و کدر بود. غم داشت. چه گفتهاند که غم از باریکهی لحظههای تلخ و کیندار به دلت نشسته است؟ بیا کمی کودکی کنیم! چشمدلمان روشن شود.

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: يکشنبه 10 مهر 1401 ساعت: 12:09

دوباره مینویسم. همان قدر سنگین و کند که شاید تا چینش نهایی همین جمله دوام نیاورم. آخر سر چه بر سر من آمد. آسمان خدا که همه جا ابریست. نه؟! بجز چند روز! آن روز و آن یکی روز و چند روز شبیه آنها.  قبلترها هوسی برای درنوردیدن اروپا، آمریکای لاتین و آسیای شرقی داشتم. اکنون اوج مبارزهام به خیابانهای اردبیل میانجامد. «به هر حال یک چیزهای پنهانی میان در و دیوار این شهر سهم من است که تا پیدا نکنم از کف خواهم داد.» به ماهیت چنین حرفی پی میبرم و روی آن خط میکشم. آیا میدانم از این زندگی که به هزار زلم زیمبو آغشته است چه نمیخواهم!؟ دیگر هیچ خساستی برای بروز و ظهور دادن کلمات ندارم. البته تقصیر همه اینها، نه همهاش، نصفاش، خستگی و کوفتگی و اصرار برای دوام آوردن است. من را در اتاقم ببینید. که چطور مچاله و له، گوشهای پرت میشوم. جیبم را میتکانم.  کل چیزی که علاوه بر گشنگی، تشنگیام را رفع میکند، بسیار ناچیزتر از آن است که شانس دیدن آسمان ابری سرزمینهای دیگر را داشته باشم... پس بمانم، و به طریق گذشتهگان سپری کنم. اما نه؟! این من واقعی نیست. باید که دوباره به اردوگاه کلمات برگردم، خسیس شوم و نامهای از ته دل برای او بنویسم.

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: يکشنبه 10 مهر 1401 ساعت: 12:09

عزیز من؛  گاوها خطای دید سرشان نمیشود، تویی که پای کوچه منتظر اسنپ ایستادهای تا بروی کلینیک، جانت را مگر از کف تجریش پیدا کردهای، اینها تنشان میخارد، سرو شوی میان انبوه شمشادها با پوزههاشان تیز و بز سوار بر دلیکای چینی از عطر تنت یا از درخشش طره انگبین اندودت پیدایت میکنند، زبانم لال دم حجله با مشتهای بیپدر و نه از آنهایی که من به وقت زیادی جوجه شدنت به ضرب شست قو به شانهات می زدم، با مشتهای بیپدر و بیمادرشان به هوای صراط المستقیم با مواجبی مکفی ارشادت میکنند. حالا تو بیا و جان من خاک مساعدی برای کشت ارشاد نباش. تو بیا و سر به سوی ساوالان بگذار، در دامن پرمهر کوه آسوده بخواب، آتش که بخوابد بیدارت میکنم.

برچسب: نویسنده: رادین فدایی تاريخ: يکشنبه 10 مهر 1401 ساعت: 12:09

صفحه بندی